سفارش تبلیغ
صبا ویژن
خداوند مرا سخت گیر و آزاردهنده برنینگیخت؛ بلکه مرا آموزگاری آسان گیر برانگیخت . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]

هوالحکیم

 

آنگاه که تفکر بشر به بلوغ می رسد...

زمین سالهاست که رد پای آدمیان را بر دوش خود دنبال میکند .از هنگام هبوط آدمیا به زمین آنها دو گروه شدند.

گروهی که هر چه از هبوطشان به زمین میگذرد ،پر مدعاتر می شوند و به مدد ذات انسانیتشان فراموشی پیشه میکنند.

فراموش میکنند که خدا به خاطر موهبت تفکر تاج شریفترین مخلوقات را بر سرشان نهاده است .و فراموش کردند که بشر بر اریکه سلطنت مخلوقات تکیه زد تا خداوند آنچه فرشتگان نمیدانستند به آنها نشان دهد . آنها با اختیار خویش از میان تمام راه های گمراهی، راه مستقیم را انتخاب کنند . آنها به مدد تفکر خویش راز خلقت را دریا بند. آنها به آنچه نمی بینند ایمان بیاورند ، عشق بورزند ویقین پیدا کنند . آنها در زمین جانشین خدایند...

آری این نگاه زمین است که رد گامهای بشر را از آسمان دنبال کرده وشاهد است که برخی ها هنوز به وطن خویش ، آسمان فکر میکنند . آنها کوله باری پر میکنند از ایمان ، وگام در راه آسمان میگذارند . به تاج سلطنت خویش افتخار نمی کنند. بلکه از هبوط خود محزون اند . آنها هیچ گاه یاد نگرفتند انسان باشند و فراموش کنند...

اما آه از آن گروهی که زمین حکایتی دیگر از آنها میگوید . او رد پای آنها را از روز هبوط دنبال کرده است . او فراموش نکرده اینها در خانه ی اجاره ای خویش سکنی گزیده اند . این مستاجرهای گستاخ بر شانه های موجر خویش مغرورانه کام بر می دارند . هیچ بر ذهنشان هم نمیگذرد روزی باید بروند . روزی باید باز گردند به وطن خویش، به آسمان ...

آنها روز به روز ابزارهای بهتری برای ماندن میسازند، غذاهای لذیذتری برای شکمبارگی وتن آسایی اختراع میکنند ،روشها جدید تری برای شادی بر می گزینند...

و زمین همچنان با سکوت خویش رد پای گامهای آدمیان را دنبال میکند ...

 او میگوید امروز که بشر بیش از همیشه به تفکرش می بالد ، بیش از همیشه از خویشتن خویش دور است . او به آنچه که بیشتر آزارش میدهد روی آورده .او به آنچه چشمهایش را آزار میدهد نگاه میکند . او به آنچه گوشهایش را آزار میدهد گوش میکند ، او به آنچه روحش را تکه پاره میکند میل نشان میدهد. او گم شده است...

 چون ندایی هنوز درکنه وجودش چیزی میخواهد ، که او از آن بیخبر است. تا آن ندا را ساکت کند وبر درد عظیم درون خویش سرپوشی بگذارد آرام نمی نشیند . او پریشان است. وبا این همه پریشانی تفکرش که بنای شکوفایی داشت اکنون سیری قهقهرایی را دنبال میکند ...

زمین میگوید این نوع انسان بشر بیشتر و بیشتر می شوند و آن نوع دیگر بشر که انسان نیستند کمتر و کمتر. آسمان آنها را میخواند و آنها که گرد فراموشی گوش ادراکاتشان را سنگین نکرده اسست می شنوند که آسمان ،آن وطن به یاد ماندنی آنها را صدا میزند. وبا شوق بر مرکب راهوار خویش، ایمان به سوی وطن می تازند . آنها هرگز پریشان نیستند. آنها هرگز از حرکت نمی ایستند. آنها فقط به دیدار می اندیشندو به آسمان،شهر زیبای آرزوها. تفکرشان همیشه استمدادشان می کند . وآنها در هر شرایطی نقش عالیترین مخلوق خدا را ایفا میکنند . آها به آنچه نگاهشان ، گوشهایشان ، روحشان وتمام دریچه های درونشان را آزار میدهد هیچ تمایلی نشان نمیدهند. اینان همچنان بر اریکه سلطنت تکیه زده اند و انگشت حیرت ملائک را از اوج بلوغ تفکرشان متوجه خویش نموده اند ...سبحانک لا علم لنا الا ما علمتنا...   

 سالهاست که آسمان و زمین چشم در چشم هم رد پای ما را تا وطن ،تا آسمان، تا خدا ذنبال میکنند . به کدام سو میرویم؟


کلمات کلیدی: بلوغ، تفکر، وطن، ملائک، آسمان، زمین

نوشته شده توسط زهرا 88/7/19:: 12:2 صبح     |     () نظر

 

هوالمعبود

هر چه دایره ادراک خویش را در وسعت تو به جریان می کشانم ، باز کم می آورم . تو در دایره ی ادراک من حقیر آنقدر بزرک می نمایی که چشمان تنگ معرفت من خیس شرمساری اند . باز خویشتن، مرا به مسلخ محاکمه میکشد . سر تمام دانسته هایم فریاد می کشد که : آی آیا اگر تو برای هر تعدی خویش در برابر این همه عظمت، تمام عمر خویش را گریه کنی سزاوار نیستی؟ و من میدانم که او که روی به روی من ایستاده خویشتن من است او راست میگوید و اگر من به اندازه ی یک عمر برای یک معصیت خویش گریه کنم باز کم است . من این را از دریچه ی تنگ معرفت خویش دریافته ام. اما وای به حال روزی که تمام پرده های نادانسته ها کنار برود و من تو را آن چنان که هستی بیابم ...

اما من از همین دریجه ی تنگ معرفت خویش به وسعت عطوفت تو، ای خدای مهربان من پی برده ام تو خویش میدانی که من جز تو کسی را ندارم . وتو تمام هستی منی . این را خوب دریافته ام ومیدانم که اولین گام است وتا به تو رسیدن خیلی راه است . وتو میدانی که گاهی آنقدر تنها می شوم که این خویشتن محاکمه گر نیز مرا به حال خود رها میکند .و من باز از تنهایی خویش ، از این که تو تمام هستی منی غافل می شوم .

آه از این همه غفلت ...آه از تمام لحظه هایی که تو شاهد غفلتم هستی . تو می دانی که من معنی توکل را می دانم تو خوب میدانی که من معنی اخلاص را میدانم ، تو تمام دانسته های مرا میدانی . و وای به حال روزی که مرا به خاطر تمام دانسته هایم مواخذه کنی .میدانم که هیچ پاسخی نخواهم داشت جز اینکه بگویم " الهی وربی من لی غیرک "

 

 


نوشته شده توسط زهرا 88/4/19:: 11:56 عصر     |     () نظر

هوالقریب

او در همین نزدیکی هاست ...

اگرچه چشمان مرا یارای دیدار او نیست، اگرچه مشام جانم کور شده . اما ایمان دارم که او همین نزدیکی هاست و ثانیه ثانیه ی عمر مرا ورق می زند وگوشه ی هر ثانیه یک گل محبت ترسیم میکند ...

 اوهمین نزدیکی هاست وهیچ گاه از تورق تکراری عمر من خسته نخواهد شد. او منتظر تغییر است ، منتظر تحولی برای سفری عظیم که برایم تدارک دیده است . درتمام اوراق دفتر غفلتم با قلم سرخ اخطارش نهیبی زده اما من...

او هرگز از من واز غفلت مکررم نا امید نمی گردد . آنچه ازتمام روزهای عمرم توشه کرده ام یک بغل خار پشیمانی است وهزارو هزاران بار شرمساری...

او بالای سر تمام لحظاتم چشم به راه بندگی است ،او مرا به چشم آنچه می توانم باشم نگاه می کند نه آنچه هستم ! او به من مهربانترین است .دمن یقین دارم بهترین تقدیرها برایم رقم می زند ،همه ی قدرت عالم در دست اوست وهیچ چیز از چشم او پوشیده نیست .  اوبرای من کافیست. زندگی با تکیه به او هیچ گاه به کامم تلخ نخواهد شد .و این طعم شیرین توکل است...

"...واعتصمو باالله هو مولاکم فنعم المولی ونعم النصیر"


نوشته شده توسط زهرا 88/4/11:: 3:1 صبح     |     () نظر

هوالمحبوب

 

آن روز به یاد ماندنی...روزی که خدا داشت مرا خلق می کرد ...

 قلم مویی بر دست گرفته بود وعزم بر ترسیم تابلویی عظیم داشت . او لبخند به لب داشت و مرا ترسیم میکرد ...

   او تفکری عمیق در سرم نهاد ؛چشمانی بینای تمام زیباییهایش ، گوشهایی شنوای تمام نجواهایش، دستانی عامل تمام امرهایش،چهره ای گویای تمام ناگفته هایش و...

و در آخر قلبی مالامال از محبت، عشق وتمام موهبت های زیبای هستی در گوشه ی این تابلوی عظیم ترسیم کرد. روی آن نوشت  : "دوستت دارم" امضا  (خدا)

        در آخر در گوش هایم نجوا کرد :این قلم مو را به تو می سپارم . تا تو چهره ای دیگر از خویش ترسیم کنی برای روزی که دوباره همدیگر را می بینیم . نترس ! من همیشه با توام اگرچه مرا نمی بینی . مگر من پروردگار تو نیستم ؟ گفتم آری . چشمانم پر از اشک بود او بوسه ای به خلقت خویش زد و خویشتن را به خاطر خلقت من آفرین گفت . او باز نگاهی به من کرد . چونان که خویش را در کالبد من می بیند . او به من گفت که تو به زمین هبوط خواهی کرد . وخلیفه ی من در آنجا تویی . این هستی و وجودی که در اختیار توست ابزار قرب تو به من است . به خاطر داشته باش که تو به زبان خویش به من گفته ای که تنها من پروردگار تو ام .اوبا تمام عشقی که به من داشت به من گفت : برو یادت نرود که من تورا خیلی دوست دارم ...

حال من ماندم و مصحف نور او که یاد آور آن روز به یاد ماندنی است که حکایت عشقی نه از جنس  دنیا ، نه در وسعت جهان ، نه در پهنه ی زمان  بلکه ورای آنچه از عشق گفته اند وما شنیده ایم ... عشقی که آرامش بخش است نه پریشان کننده.

من مانده ام واین قلم موی شکسته که هر از چند گاهی با اشک های انابه ی خویش به درگاه دوست جاودانه ام ترمیم میکنم . اما باز می شکنم . این تابلوی پر از کاستی و نقص من گویا سر تمام شدن ندارد ، گویا نمی خواهد هیچ گاه سامان بگیرد . وای بر من اگر روز موعود فرا رسد ومن با تمام شوقی که برای تجدید دیدار دارم . شرمسار شرمسار باشم ...

ای خدای مهربانی ها !آیا مرا با این تابلوی ناقص و این شرمساری  عقوبت خواهی کرد . من با تمام عطوفتی که در تو سراغ دارم  از تو میخواهم که مرا در ترسیم تابلویی که در دنیا از خویش ترسیم میکنم یاری کنی .ومرا در روزدیدارمان شرمنده نفرمایی...


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط زهرا 87/8/23:: 12:13 صبح     |     () نظر